والله کــه شهــر

بی" تـو "مرا

"حبس" می شــود...

پ.ن:بی تو من با بدن لخت خیابان چ کنم..

با غم انگیز ترین حالت تهران چ کنم..

-آبجیه مجازیمو ب صورت واقعی دیدم

چ حس خوبی بود :)

چقد دوسش دارم❤


پ.ن:شادی ینی امتحانات تموم بشه و 20 روز تعطیل باشی:)

خودمو فراموش کردم

دلم برا خودم تنگ شده!!!


همیشه آخرین سطر برایش می‌‌نوشتم
" روزی بیا که برایِ آمدن دیر نشده باشد "
می‌ نوشتم
" روزی بیا که هنوز دوستت داشته باشم،
که هنوز دوستم داشته باشی‌ "
می‌ نوشتم

در نبودنت به تمام ذرات زندگی‌ کافر شده ام
جز ایمانِ به بازگشتِ تو

امروز می‌‌نویسم
یقینا آمده است
ولی‌ روزی که من از هراسِ دیوار ها
خانه را که نه
خودم را ترک کرده بودم...



پ.ن:هنوزم زمستون ب یادت بهاره:)
-ترم تمومید..
امتحانا:((((

  شِیـطاטּ نیـستَم

  فِرشـته هـَم نیـستم

  خُدا هَم نیستم

   فـَقط دُختَـرم!

   ازنـوع سـاده اش...

   حـَـوا گونہ فـِکـر میـکُنم

   فَقـط بـہ خاطـِرِ یـک ســیب

    تـا کـُجا بایَـد" تـاواטּ " داد....!!

پ.ن:نمی دونم چرا دیگه دلم ب اینجا خوش نیس..

شاید چون

خیـــــــــــــــــلی از دوستام نیستن

وبشونو تعطیل کردن

_آدم گاهی ب چیزایی عادت میکنه 

هرچقدم مجازی باشه...


 


آن روزها من به سلیقه ی کسی که دوستش داشتم،

سر تا پای زندگیم را آبی کرده بودم...

آبی آبی...

آبی به رنگ دریا و ناگهان !

یک روز او را دست در دست کسی دیدم که سر تاپایش زرد بود....

زرد مثل نور خورشید ...

من شنا نمیدانستم...

دلم فرصت نداد تا شنا یاد بگیرم ...

غرق شدم...

در دریای " آبی بیکران رویاها و کابوسها "

(حسین پناهی)

پ.ن:بارون و بارون و بارووووون


نا گزیر به رفتن که باشی‌

راه باشد یا بیراه

خواهی‌ رفت


چمدانی سنگین از عکس‌ها و خاطره‌ها در دست

و سراب دیداری دوباره پیش رو

گاه می‌‌نشینی

نگاه ‌ات به دوردست غرقِ تخیّل

تبخیر می‌‌شوی،

می‌ باری

با خود سخن می‌‌گویی

و چنان در گذشته قدم می‌‌زنی‌-

که دیگر حال پرسه در حال را نداری

افسوس،

ناگزیر به رفتن که باشی‌

خواهی‌ رفت

(نوید کاوه)

پ.ن:حرفی برای گفتن نیس..

همه چی جدیدو تجربه نشدس....


خوب نیستم

اصلا خوب نیستم

دارم کم میارم

کارم شده

گریه

غصه

ترس

این فاطمه اونی ک باید باشه نیس

واای

آرزوهام

رویاهام

فانتزیام

...

ازدواج تو سن 18 سالگی!!!!!!!

با من جور در نمیاد

ی چیز تضادیه.ناهمگونه.....

پس  رویاهام چی میشه

تازه فهمیدم از کنکور سخت ترم هس

...

_دوست عزیز وبلاگ نویسم

نــــــــــــــــــــــرو


آدمها می آیند
خودشان را نشان میدهند
اصرار میکنند !
برای اثبات بودنشان و ماندنشان
اصرار میکنند که تو نیز باشی همراهشان
همان آدمها ، وقتی که پذیرفتی بودنشان را
وقتی که باورشان کردی ،
به سادگی
میروند
و تو میمانی با باوری که ...

پ.ن:بعضی اوقات آدم تو جاهایی قرار میگیره ک احساس میکنه در شاءنش نیس

من دقیقا همون جام...

و این خیلی آزارم میده..

_این هوا منو میبره ب پارسال

آموزشگاه

دوستام

تستا

...

یادش بخیر.

از تو که پنهان نیست،
از وقتی نیستی
هر شب دارم خواب تو را می بینم..
مثلا همین دیشب،
خواب ِکسی را دیدم که عجیب شبیه تو بود!

شبیه تو،
با من حرف می زد..
شبیه تو،
لبخند به صورتم می زد..
شبیه تو،
نگاه به چشم هایم می کرد..
شبیه تو،
شعر مرا بلند بلند می خواند...
شبیه تو،
مهربان بود..دوستم داشت..
حتی شبیه تو
مرا دست می انداخت!
کسی که
شبیه تو مغرور بود...
اما هرگز،
شبیه تو
از اینجا "نمی رفت"...!!


"ونوشه"

پ.ن:اعتراف میکنم عجیب دلم برا مدرسه تنگ شده:(

_پاییزو دوس دارم با اینکه دلگیره ولی خیـــــــــلی قشنگه..

به قول فروغ

         آن روزها رفتند....

اما برمی گردن اگه برنگشتن یعنی روزهای بهتری خواهد آمد

         اینو قول می دم ....

پ.ن:بلاخره منم دانشجو شدم:)

پس از سال ها انتظار و سختی ب رشته مورد علاقم رسیدم..

با کمی 2دلی تصمیم گرفتم دانشگاه خوارزمی رو فدای روانشناسی بالینی کنم

البته اینم ب نوبه ی خودش بهترین دانشگاهه..

خلاصه

-چندساعتی میشه ک خانم دکتــــــــر شدم:)))